تبليغاتX
دهکده عشق






























دهکده عشق

مرض عشق شباهت زیادی به ادامس دارد!اول شیرین بعد دوست داشتنی سپس تکراری و در اخر دور انداختنی

     سلام به همه.

  خوبيد؟خوشيد؟تعطيلات عيد بهتون خوش گذشت؟

  به من كه خيلي خوش گذشت.اخه اولين سال بود

  خونه نشستيم.هر سال ميرفتيم مسافرت ديگه

  خسته شده بودم.خلاصه با بروبچ كلي حال كرديم.

  ابجي بهارم كه زايمان كرد و دوباره خاله شدم.

  يه دخمر توپولو مثل خودش.اسمشم ساحله.

  اينقده ناناسه.خلاصه با اينكه دفعه دوم خاله شده

  بودم ولي خيلي ذوق داشتم.

  در هفته 4 روزشو خونه ماست.خلاصه امسال كه

  خيلي به ما خوش گذشت.

  باي تا اپ بعدي كه معلوم نيست چند ماه بعده.

 


نوشته شده در دوشنبه 1391/01/28ساعت 8:38 بعد از ظهر توسط فاطیما|

        ای بوسه ات شراب و از هر شراب خوشتر
        ساقی اگر تو باشی  حالم  خراب  خوشتر
        بی تو چه  زندگانی  گر  خود  همه  جوانی
        ای با  تو  پیر گشتن  از  هر شراب خوشتر
        جز  طرح  چشم  مستت  بر  صفحه امیدم
        خطی   اگر  کشیدم  نقش  بر اب  خوشتر
        خورشید  کو  نخندد   صبحی   تتق   نبندد
        ای   برق  خنده هایت   از   افتاب  خوشتر
        هر فصل از ان جهانیست هر برگ داستانی
        ای   دفتر   تن   تو   از   هر  کتاب  خوشتر
        چون پرسم از پناهی پشتی و تکیه گاهی
        اغوش   مهربانت   از  هر   جواب   خوشتر
        خاموش  نشسته شعرم در پیش دیدگانت
        ای  شیوه  نگاهت  از  شعر  ناب  خوشتر

 

  سلام دوستان متاسفانه باید بگم دوباره اینترم

  قطع شد و هر دفعه باید از کافی نت بیام و برای

  همین دیر به دیر میام.شرمنده من گاهی اوقات

  وقت ندارم فقط میام اپ میکنم و میرم و نمیتونم

  بهتون سر بزم.پیشاپیش عید رو به همتون تبریک

  میگم و ایشالا همتون سال خوبی داشته باشین

  مخصوصا داداش ارشیا!ایشالا با کلی خبر خوش

 بیای.داداش ما اینجا منتظرتیم هااااااااا

نوشته شده در دوشنبه 1390/12/01ساعت 12:34 بعد از ظهر توسط فاطیما|

 

  روزی سنگی از بامی بر سر عارف نکونامی افتاد

  عارف گفت:حمد ای خدای بنده نواز.شاکرم ای

  کریم سنگ انداز.

  رهگذری رد شد و شنید و گفت:این چه گفتار است؟!

  خدا سنگ ریزد و تو شکر گویی؟!!!!!

  عارف دانا خندید و گفت تو چه دانی!!!!!!!!!

  خواست خدا گوید در گوشم/که ای فلانی نیستی فراموشم!

  .

  ای خدا بخاطر انچه که دادی و انچه که ندادی شاکرم

  انچه که دادی رحمت و انچه که ندادی حکمت است.

  در همه حال خدا را باید شاکر باشیم حتی در سختی ها!

 

  سلامممممممممممممم

  بالاخره امتحانمم تموم شد و منم مردم و زنده شدم

  فکر کنین دو درس تخصصی رو توی یه روز و یه ساعت

  امتحان دادم.واقعا این ترم خیلی بهم فشار اومدولی خوب

  با نمرات عالی قبول شدم. میخوام یه چند روزی با بچه ها

  برم مشهد و حال و هوام عوض شه البته بعد از اینکه انتخاب

  واحد کردم میرم.

  راستی ابجی بهار هم عید زایمان میکنه و ما رو از مسافرت

  از طرف دانشگاه انداخت.بچه ها خیلی اصرار میکنن که برم.

  نمیدونم چکار کنم.هم دوس دارم برم و هم نه.حالا هر چی

  خدا بخواد.  

  الانم باید حاضر شم و برم خونه خالم.دخی خاله داره میره

  شلمچه و میرم واسه خداحافظی.

   بای تا اپ بعدی

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1390/11/10ساعت 10:9 قبل از ظهر توسط فاطیما|

 

      موشی در خانه صاحب مزرعه تله موش دید!!!!!

     به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد.......................

     همه گفتند:تله موش مشکل توست به ما ربطی

      نداره!!!

    ماری در تله افتاد و زن مزرعه را گزید!!!!!!

    از مرغ برایش سوپ درست کردند!

    گوسفند را برای عیادت کنندگان سر بریدند!!!!!

    گاو را برای مراسم ترحیم کشتند!!!!!!

    و.............در این مدت موش از سوراخ دیوار نگاه

    میکرد و به مشکلی که به دیگران ربطی نداشت

     فکر میکرد!!!!!!!

 

    سلام دوستان من یه مدتی نمیتونم بیام نت!!

    الانم اومدم و اپیدم و زود میخوام برم.شرمنده

    نتونستم بهتون سر بزنم ایشالا اومدم حتما

   به همتون سر میزنم.واسم دعا کنین.

    بای تا اپ بعدی

نوشته شده در پنجشنبه 1390/10/01ساعت 4:46 بعد از ظهر توسط فاطیما|

 

هر کی رمز و میخواد بگه تا بهش رمز و بدم.


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 1390/10/01ساعت 6:38 بعد از ظهر توسط فاطیما|

 

                           ای خدا چقدر بزرگی تو؟!!!

    خیلی دوستت دارم خدا جون.اصلا به چیزی که فکر نمیکردم

     جواب دادی.ولی چقدر دیر!!!

    بعد از یک سال ماهیت افراد پست  رو نشون دادی.که اونا

    میخواستن با دروغ و پستی برن جلو ولی تو حقیرشون کردی!

    خدایا شکرت.

    سلام دوستان میدونین داستان چیه؟؟؟؟؟؟؟

    یکی از فامیلامونو میگم که میخواست با دروغ بره جلو ولی خدا

    نذاشت.یادمه خانمه چقدر همه رو مسخره میکرد!بین همه تفرقه

    انداخت.الان من یه چیز میگم شما یه چیز میشنوین!خودتون فکر

    کنین که دیگه چه جوری بود.همه میگفتیم خدا اینارو به خودشون

    واگذاشته و دیگه همه کار میکردن.ولی خدا تا لب مرز بردتشون

    ولی نذاشت به هدف اصلیشون برسن.الان هم همشون در حال

    سکته زدنن.

   واسه همه ایراد میگرفت.فکر میکرد خودشون بی عیب و ایرادن.ولی

   خدا اینقدر بزرگه که الان خونوادشون بهم ریخته است.واقعا دلم

   واسشون میسوزه.واقعا بدبختن.

   خدایا من همیشه دعا میکردم سربه راه بشن ولی تو چه جوری

   بهشون نشون دادی!!!بازم شکر.

   فقط اینو بدونن که خدا با ماست.چون ما ادمایی هستیم که

   با کسی کاری نداریم.سرمون تو لاک خودمونه.

                 من دعا میکنم شما هم همه با هم بگین امین:

                    خدایا همه ما را به راه راست هدایت فرما!

                            خدایا ما را به خودمان وا مگذار!

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1390/10/01ساعت 6:37 بعد از ظهر توسط فاطیما|

 

  من اومدم و با یه خبر خوش. . . . . .

  اگه بدونین چی شده؟؟؟

  گنگ فو مقام اول استان رو اوردم.

  الان با خودتون میگین مگه چکار کردم و استانی

  که چیزی نیست!

  چرا خوشحالم؟؟

  چون سری اول با کسی مبارزه کردم که کمربند

  مشکی داشت در صورتی که من کمربندم زرده

  و اون ۵ سال کار کرده بود و من ۱ سال.

  خوب این از این. . . .

  رفتم به فینال و اونجا با کسی افتادم که

  شال قرمز داشت و ۱۰ سال کار کرده بود

  و خودش استاد بود خلاصه یه اداهایی

  وسط زمین در میاورد که خیلی چندش بود.

  بچه های ما همه میگفتن مواظب خودت

  باش و یک یا دو نفر که با این مبارزه داشتن

  انصراف دادن و خلاصه ما رفتیم وسط زمین

  و ۲ دقیقه اول رو بردم و اون داد  میزد که منو

  بترسونه ولی من عمرا  اگه ترسیده باشم.

  تازه منم یه داد زدم و گفتم اباالفضل.

  بچه هامون کلی میخندیدن.۲ دقیقه بعد

  مساوی شدیم و  به مرحله ۳ کشید.

  خلاصه بگم پدرم در اومده بود و سومین

  مرحله هم زدمش و از زمین پرتش کردم

  بیرون و سوت داور هم بلند شد.

  اون بیچاره تموم شاگرداشو اورده بود باخت

  داد و ضایع شد.گناهی بود اخرش میخواستم

  برم دلداریش بدم استادمون نذاشت.گفت

  وحشیه.

  وقتی بردم از اون بالا هییت داور اومدن و

  تبریک گفتن اصلا کسی باورش نمیشد که

  اون طرف باخت داده!!!!

  چند وقت دیگه مسابقه کشوریه حالا گفتن

  بعد از امتحاناست.واسم دعا کنین.

 

نوشته شده در پنجشنبه 1390/10/01ساعت 6:35 بعد از ظهر توسط فاطیما|

  

  شانس و میبینین؟!؟!؟!

   بعد از مدتی گفتم کامپیوتر گرفتیم و با خیال راحت از خونه بیام نت

   ولی از اونجایی که خطمون مشکل داره بنده هم بعد از مدتی بالاخره

   از خونه اومدم نت.اونم دایی جونممممممممممممممممممممممممم

   ۳ ساعت امشب روش کار کرد تا درست شد.دستش درد نکنه واقعا خیلی

   خوشحال شدم.

   از اینا گذشته نمیدونم چرا توی دوست و رفاقت اینقدر ضربه میخورم.بخدا

   خسته شدم از بس دوستام بهم نامردی کردن.تازگیا یکی از دوستام که

   واسم مثل خواهر بود.یک نامردی خیلی خیلی بدی کرد واقعا دلم شکست

   سه شب کارم شده بود گریه.الان که دانشگاه میبینمش دلم میگیره.دیگه

   به هیچکس اعتماد ندارم حتی به خودم. اخه دفعه اولم نیست که از یه نفر

   ضربه میخورم.ولی اون خیلی پشیمونه الان فهمیده که چه کار اشتباهی کرده

   ولی چند بار ببخشمش؟؟؟

   ولی خوب ازش گذشتم خدا هم ازش بگذره ولی نمیتونم مثل قبل دوستش

   داشته باشم.دیگه نمیخوام به کسی اعتماد کنم.تو روخدا به کسی که غیر

   قابل اعتماده اعتماد نکنین.من فجیح از دوستام ضربه خوردم.هرچی مامان اینا

   میگفتن اعتماد نکن مگه گوش میکردم!!!

   خودم کردم وحقمه.

   مردادی ها خیلی تو زندگیشون شکست دارن.منم مردادی وخیلی ساده ام.

   بیخیال غم و غصه.

   این ترمم همش تخصصی برداشتم از صبح تا ۶ پنج روز هفته رو کلاس دارم.

   هنوز هیچی نشده خسته شدم.

   دوست ندارم زیاد بیام نت.میترسم عادت کنم واسه همین هر چند هفته یه بار

   میام.

   بای تا سری بعد.حالا خدا میدونه سری بعد کی هست؟چند روز بعد یا چند هفته

   یا چند ماه بعد.

 

نوشته شده در پنجشنبه 1390/10/01ساعت 6:28 بعد از ظهر توسط فاطیما|

        

    بالاخره و بعد از چند سال اینترم  درست شد  

      از خونه با خیال راحت اومدم.البته یه کامی جدید

      گرفتیم.خیلی خوشدله.  خیلی خوشحالم!!!!!

       این طرف میرم بابا رو یه ماچ میکنم  و اونطرف میرم

       دوباره یه ماچ.

       یه خبر دیگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

       دوباره دارم خاله میشم.ابجی بهار منو میکشه

       حالا خدا رو شکر هر چند  ماه یه بار میاد  اینتر.

       خوب دیگه برم که الان مهمون داریم.

        بای تا اپ بعدی

نوشته شده در پنجشنبه 1390/10/01ساعت 6:19 بعد از ظهر توسط فاطیما|

 

   دیدین چی شد؟استاد کنگفو سرکارمون گذاشت

   و باشگاه تعطیل شد

  البته اونم گناهی نداره بخاطر دماغش نمیتونه بیاد

  خیلی اعصابم داغونه قرار بود واسه کشوری بریم

  که اونم کنسل شد

  امتحانمم شروع شده.خیلی سخته.خدا کنه قبول شم

  این روزا اصلا حوصله هیچ کار و هیچ چیزی رو ندارم.

  نمیدونم چمه.خیلی عصبی شدم.با کوچکترین چیز عصبی

  میشم.اینقده تو این روزا دل شکوندم.ناسلامتی دانشجو

  رشته روانشناسیم.روانشناسا خودشون از همه دیوونه ترن.

  واسم دعا کنین

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1390/10/01ساعت 6:12 بعد از ظهر توسط فاطیما|

 

    سلامممممممممممممم

    فکر کنم خیلی وقته که نیومدم ۵ یا ۶ ماهی شد.البته نت میومدم ولی حوصله ی

    اپ کردن نداشتم.مشغول درس و دانشگاه و باشگاه و کلاسای تابستونه بودم اصلا

    وقت سر خاروندن نداشتم.

   الان از خونه ی ابجی سارا دارم اپ میکنم. حسام که روانیم کرده از اینجا که برم فکر

   کنم یه سری هم باید به روانپزشک بزنم.فکر کنین مثلا راحت دراز کشیدم و در حال

   مجله خوندن و یکدفعه سرم از درد ترکید.نگو شاخ شمشاده ابجی سه چرخشو

   پرت کرده طرفم.اصلا با هم سازگاری نداریم.من بهش میگم امریکا و اونم به من

   میگه خاله اسراییل. خاک برسر ابرو که واسم نذاشته.

   امشب دیگه واقعا از دستش اشکم در اومد.مجبورم تا یه روز دیگه تحملش کنم

   اخه مامی و ددیم تهرانن و منم تنها.اگه بدونین الان داره چکار میکنه؟؟؟؟

   پا به پای من بیداره و حرص میده الان بزور میخواد انبر دستو بزنه تو چشام.نیششم

   تا بنا گوشش بازه.امشب جلو دوست سارا با اسباب بازیهاش تیربارانم کرد.

    از دستش رفتم زیر تخت قایم  شدم بازم پیدام کرد.

   من نمیدونم با این پسره چکار کنم که با من مثل ادم باشه

    ولی وقتی که به  من نیاز داشته باشههههههههههههههههههه.یه خاله جون میگه و

    ۱۰۰۰۰۰۰۰۰ تا خاله جون از دهنش میاد.

    وای خداااااااا الان روبرومه اومده رو میز و جلو صفحه رو گرفته

    و نیششم تا فرق سرش بازه.

    دیوونم کرده. به نظر شما من با این پسره چکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

نوشته شده در دوشنبه 1389/06/29ساعت 1:36 قبل از ظهر توسط فاطیما|

  

 

   هوای دلم بارانی ست و اسمان ذهنم کبود

   یاسهای زرد از بی پناهی من اگاهند و قطره

   های باران از دل دردمندم خبر دارند/بغض گلویم به

   زنجیر کشیده شده و من به روشنی میدانم که

   زندگی رنگ ابی و ارامش خود را از دست داده است

   اینده پر است از اشک و اه و حسرت و درد هجران

   و انتظار بر صفحه ها/دلم در ارزوی یک نگاه خواهند

   ماند و طوفان هیچ نگاهی را تازه نخواهد کرد/

   دستهایم را میگشایم پنجره ذهن من رو کوچه ای

   باز است که حق خاطره ها هم از انجا رفته اند ...  

  

 

نوشته شده در چهارشنبه 1388/10/23ساعت 2:57 بعد از ظهر توسط فاطیما


آخرين مطالب
» دوباره خاله شدم
» عیدتون مبارک
» راحت شدمممممممممممم
» داستان
» رسوایی
» ای خدا چقدر بزرگی تو!!!!
» خبر خوش
» نامردی تا چه حد
» خبر خبر خبر
» سر کار گذاشتن استاد

Design By : Pichak